نسبت اخلاق و دين

ضرورت طرح مسئله نسبت اخلاق و دين

درباره اهميت اين بحث همين بس كه اكثر صاحب‌نظران عرصه فلسفه دين ومباحثاخلاقي به آن پرداخته‌اند و ارتباط بين دين و اخلاق را به تصوير كشيده‌اند و مواضعخود را بيان كرده‌اند.اين نكته نشان دهنده اهميت موضوع است.

انديشمندان زيادي درباره رابطه عقل و ايمان بحث كرده‌اند اما به مسئله تجربهديني نپرداخته‌انديا به بحث تجربه ديني پرداخته‌اند اما به مسئله شر توجه نكرده‌اند؛ اما اغلبفيلسوفان دين و كساني كه در عرصه اخلاق پژوهش مي‌كنند به بحث دين و اخلاق پرداخته‌اندمااثري از مباحث فلسفه ديني يا پژوهش‌هاي اخلاقي را پيدا نمي كنيم كه به بحث دين واخلاق نپرداخته باشد. اين مسئله اولين نكته ضرورت پرداختن به بحث نسبت اخلاق و دينهست.

نكته دوم در باب اهميت و ضرورت ارتباط دين و اخلاق اين است كه اين دو پديده وواقعيت با زندگي انسان گره خورده است و انساني وجود ندارد كه بتواند بگويد مننيازي به بحث اخلاق ندارم و كسي هم نيست كه بگويد من نيازي به بحث دين ندارم و چونهمه افراد بشر زندگي‌شان با اين دو پديده درگير هست لذا همه افراد مي‌خواهندبدانند اين دو بال كجا به هم مي‌رسند؟ آيا دو بال مجزا هستند يا اينكه هر كدامبراي خودشان يك فضايي را در اختيار مي‌گذارند كه مثلا انسان مي‌تواند فقط واردفضاي اخلاق شود دين را كنار بگذارد يا وارد فضاي دين شود و اخلاق را كنار بگذارد.گاهي برخي ازنكات اخلاقي با برخي نكات ديني نوعي ناهماهنگي دارند كه اين نكتهدغدغه لازم را براي پرداختن به نسبت دين و اخلاق ايجاد مي‌كند و به نظر دومينضرورت پرداختن به بحث رابطه و نسبت اخلاق و دين است. هدف ما اين است كه ارتباط دينو اخلاق را در زندگي مردم نشان دهيم و بگوييم چگونه دين و اخلاق مي‌توانند انسان رادر دست‌يابي به اهدافش ياري كنند. دين و اخلاق با زندگي مردم گره خورده است وانسان وقتي مي‌خواهد بداند فرجام جهان و امورش به كجا مي‌انجامد بايد از اين دوپديده كمك بگيرد.

نكته سوم بده و بستان‌هاي فراوان دين و اخلاق با يكديگر است. دين و اخلاقدائما با يكديگر مراوده دارند. سوالي كه مطرح است اين است كه آيا مي‌شود دين را ازاخلاق  جدا كرد؟آيا مي‌شود اخلاق را از دينجدا كرد؟ آيا مي‌توانيم اخلاق سكولار ارائه دهيم؟ آيا مي‌شود اخلاق را به گونه‌ايتعريف كرد كه بي‌نياز از دين باشد يا ديني را تعريف كرد كه خودش را از حوزه اخلاقيبيرون كشيده باشد؟فضايي اين چنيني اهميت بحث را نشان مي‌دهد و ما نمي‌توانيمخودمان را از اين اهميت و ضرورت جدا كنيم.

بحث رابطه دين واخلاق در فضاي فكري غرب از زماني جدي شد كه آنها در باب ارائهملاك ارزش وارد فضاي ملاك ارزش شدند. اينكه ملاك ارزش اخلاقي چيست؟ چه چيزي باعثمي‌شود كاري خوب باشد وكاري بد؟ وقتي وارد اين فضا شدند نظريات مختلفي ارائه كردندمثلا عده‌اي غايت‌گرا شدند عده‌اي وظيفه‌گرا شدند عده‌اي فضيلت محور شدند و ... بعد برايهريك از نظريات تعاريفي در نظر گرفتند مثلا غايت‌گرايي در تعريف غايت‌گرايي آن را تقسيمكردند به كمال‌گراها و غير كمال‌گراها. غير‌كمال‌گراها را تقسيم كردند به لذت‌گراهاو غير‌لذت‌گراها. وقتي بحث لذت شد از لذت حقيقي كه در جهان آخرت هست بحث نكردند.لذتي را مطرح كردند كه ادراك حسي دنبالش هست يعني لذت حسي را معنا كردند؛ يعني درتحليل ملاك ارزش تمركزشان را بر روي چيزي قرار دادند كه خودشان مي‌فهميدند. آنها عملالذت را محدود كردند به لذت دنيوي. با تعريف مادي‌گرايي صرفي كه از لذت ارائه دادنددر بسياري مواقع آموزه هاي ديني در تعارض با لذت هاي دنيايي قرار مي‌گرفت؛ درنتيجه گفتند دين يك چيز از ما مي‌خواهد و اخلاق كه مي‌خواهد اخلاق‌هاي ما را تعريفكند خوب و بدهاي رفتارهاي ما را مي‌خواهد تعريف كند چيز ديگري از ما مي‌ خواهد؛ درنتيجه دين و اخلاق را دو فضاي متفاوت در نظر گرفتند. همين‌ها وقتي دقيق شدند كهبراي خودشان ملاك ارزش تعريف كنند خواستند ملاك ارزش را بدون يك انسان‌شناسي خوبتعريف كنند يعني انسان‌شناسي كه مبتني بر ابزار حسي معمولي بود؛ در نتيجه اخلاقيرا تعريف كردند كه بايد در همين مدار دنيا بچرخد در حالي كه دين فضاي گسترده تريرا مطرح مي‌كند. اين طور شد كه بحث ارتباط دين و اخلاق مطرح شد وگرنه تا پيش ازاين ارتباط دين و اخلاق را پذيرفته بودند.

اصلا اخلاق زير مجموعه دين هست يعني يك دين اعتقاداتي دارد احكام فقهي و شريعتدارد و به هر ديني نگاه مي‌كنيم اخلاق جزيي از آن دين هست. اما آنچه در بالا گفتهشد باعث شد بين دين و اخلاق ديوار كشيده شود. دين اين طرف ديوار و اخلاق آن طرفديوار قرار گيرد.

تعريف دين و اخلاق

مفهوم اخلاق

معناي لغوي اخلاق

اخلاق جمع خلق و خلق هم مجموعه ويژگي‌هاي دروني انسان و خلق و خوهاي اوست. مجموعهاينها را اخلاق گويند. در عرف كسي كه از فضايل اخلاقي برخوردار است خوش اخلاق وكسي كه رذايل اخلاقي دارد را بد اخلاق گويند. اگرچه اين معناي لغوي هم اشاره‌هاييبه اخلاق فضيلت‌محور دارد يعني فضايل و رذايلي كه درون انسان‌ها پرورش پيدا كردند.مجموعه همه اين مسائل را اخلاق گويند.

معناي اصطلاحي اخلاق

در معناي اصطلاحي ما بايد سه چيز را مد نظر داشته باشيم: تعريف اصطلاحي اخلاقتعريف علم اخلاق و تعريف نظام اخلاقي. در تعريف اخلاق به عنوان اخلاق اصطلاحي بايداخلاق را بر اساس ملاك‌هاي ارزشي كه قبول داريم تعريف كنيم. مثلا اگر فضيلت محورهستيم اخلاق را بايد فضيلت‌محورانه تعريف كنيم اگر غايت‌گراي سود‌گرا هستيم اخلاقرا بايد بر همين اساس تعريف كنيم. اگر يك وظيفه‌گرا هستيم اگر پيرو نظريه امر الهيهستيم اگر قرارداد‌گرا هستيم اخلاق را بايد آن طوري تعريف كنيم.

علم اخلاق اولا اخلاقيات را به تصوير مي‌كشد يعني خوب وبدها و درست و غلط‌هارا به نشان مي‌دهد و به ما مي‌گويد چه چيزي درست است وچه چيزي خطاست كه اين مسئلهاخلاق را از بعد نظري تامين مي‌كند. اما اينكه انسان چگونه مي‌تواند به طرف خوبي‌هابرود و چگونه مي تواند خود را از بدي ها دور كند بعد عملي اخلاق هست. يعني در علماخلاق يك تصوير از بايدها و نبايدها را داريم و يك تصوير هم از چگونگي پذيرش و عملبه آنها. اگر فضيلت محور باشيم بايدها و نبايدهاي ما بر اساس اينكه از چه ريشه‌ايار درون ما نشات مي‌گيرند معنا مي‌شوند. براي مثال روايت داريم الغيبه جهد العاجز يعنيغيبت تلاش كسي است كه دچار عجز ضعف و زبوني . بنا بر اخلاق فضيلت محور فردي كهغيبت مي‌كند در درونش ترس مسلط شده به همين خاطر به غيبت متوسل مي‌شود. چرا غيبتبد هست؟ چون برخاسته از يك زشتي دروني است و آن زبوني و ترسو بودن ماست. چراراستگويي خوب هست؟ چون انساني كه داراي فضيلت شجاعت هست دروغ نمي‌گويد. بر اساسملاك فضيلت محور؛ خوبي و بدي چگونه تعريف شده است؟ آنها به ريشه افعال نگاه مي‌كننداگر ريشه افعال يك فضيلت بود آن رفتارخوب است. حتي اگر فردي براي نجات يك انسان ازدست يك جنايتكار دروغ بگويد اين دروغ را يك فعل درست مي‌دانند. درست است كه فرددروغ گفته است؛ اما اين دروغ نشات گرفته از حس محبت و خيرخواهي فرد هست.

اما از نظركسي كه غايت‌گراست خوب آن چيزي هست كه انسان را به كمال مي‌رساند وبد چيزي است كه انسان را دچار سقوط مي‌كند. خوب چيزي است كه انسان را به خدا مي‌رساندو بد چيزي است كه انسان را به جهنم مي‌كشاند. با ديدگاه  فضيلت‌محورانه علم اخلاق اول فضيلت‌ها را معنيمي‌كند بعد خوب و بدهايي كه از اينها بر مي‌خيزند را تعريف مي‌كند و ما به ياد ميدهد چگونه به اين رفتارها متلبس شويم تا رفتارمان رفتار خوب باشد. اگر غايت گراباشيم به ما مي گويد اي انسان مقصد تو خداست. بر اساس اين ملاك ها اخلاق تعريف‌هايگوناگوني پيدا مي كند اما از اينها مهم‌تر براي بحث ما بحث نظام اخلاقي است. ما مي‌خواهيموارد بحث اخلاق و دين شويم درحقيقت مي‌خواهيم رابطه دين را با نظام اخلاقي تعريفكنيم يعني مي‌خواهيم بگوييم آيا دين در شكل دادن يك نظام اخلاقي تاثير دارد يا نه؟يك نظام اخلاقي كامل و تمام عيار چه اركاني دارد؟بحث ارتباط دين واخلاق اينجاشكلمي‌گيرد.يعني اينكه بايد ببينيم دين كجاي اين نظام اخلاقي را شكل مي‌دهد؟ يكي ازوجوهي كه  دين به اخلاق كمك مي‌كند در مقامتعريف همين ملاك ارزش است.

يك نظام اخلاقي كه مي‌خواهد انسان را به سعادت و مقصد برساند داراي چند عنصر وركن هست: ركن اول و مهم يك نظام اخلاقي بيان هدف اخلاقي‌بودن است. نظام اخلاقيبايد هدف از اخلاق‌محور بودن را براي بشر ترسيم كند؟ به عبارت ديگر بايد نشان دهدكه چرا انسان بايد اخلاقي باشد؟!

ركن دوم يك نظام اخلاقي آن است كه يك نظام اخلاقي بايد ملاك و ارزش در درونشقرار داده شده باشد يعني بايد ملاك خوبي و بدي را تعريف كند. بايد بگويد براساس چهمعياري كاري از نظر اخلاقي خوب يا بد است؟

نكته سوم. نظام اخلاقي بايد اصول مبنايي خودش را تعريف كند يعني احكام اخلاقيمبنايي كه باقي احكام روي آن چيده مي شود. مثلا برخي مي گويند عدالت خوب است ظلمبد است. يعني ملاكشان اين است كه هرچه به عدالت برسد خوب است و هر چه به ظلم برسدبد است.

ركن چهارم قواعد استنتاجي هست يعني قواعدي كه مي‌خواهد از قواعد اصلي گرفتهشود.به تعريف دين كه برسيم مي‌بينيم دين بايد در همه اين موارد وارد شود. مواردكمي وجود دارد كه عقل بشر مي تواند پاسخگو باشد وگرنه در اكثر موارد دين بايد واردشود و پاسخگو باشد.

ركن پنجم نظام اخلاقي بيان عوامل انگيزشي اخلاقي بودن است؛ يعني عواملي كهباعث مي‌شود كه فرد به عملي راغب شود.

ركن ششم كه در يك نظام اخلاقي مهم است وبايد اجرا شود بحث ضمانت اجراست؛ يعنياگر كسي اخلاق را رعايت كرد چه چيزي رخ مي‌دهد و اگر رعايت نكرد چه چيزي؟ اين هماننقطه‌اي است كه بايد درباره رابطه دين و اخلاق بحث كنيم. آيا اين نظام اخلاقي استكه دين را مي‌سازد وآيا دين به نظام اخلاقي تكيه كرده؟يا اين كه دين هست كه محتواينظام اخلاقي را براي ما به تصوير مي‌كشد يا اينكه نه بعضي جاها دين به اخلاق كمكمي‌كند تا بتواند سرپا بايستد يا اينكه اصلا نظام اخلاقي در داخل مجموعه ارزش‌هايديني شكل مي گيرد؟

بزرگان ديني ما تاكيد زيادي دارند در رابطه با اينكه عقل و دين را در مقابليكديگر قرار ندهيم. آيا نظام اخلاقي برخاسته از وحي است يا برخاسته از عقل سليم وكلي نگر؟ عقل حجت خداست زماني كه انسان از آن درست استفاده كند. اخلاق متكي بر بحثانسان شناسي هست. زماني كه انسان‌شناسي خوب داشته باشيم بحث اخلاقي خودش را شكل مي‌دهد؛يعني اينكه نظام اخلاقي در حقيقت روي بحث انسان‌‌شناسي نشسته است. اين انسان ‌شناسيبرخي از مطالبش عقلاني و برخي از مطالبش متكي بر وحي است يعني اين نظام اخلاقي كهبر پايه يك انسان شناسي  درست چيده شده استحتي اينكه اين عناصر را داشته باشد برخي از بحث‌هاي انسان‌شناسي مبتني بر آموزه‌هايوحياني است مثل اينكه حيات پس از مرگ چگونه است؟آيا حيات پس از مرگ داريم؟ عقل ميتواند بخشي از اين مسائل را درك كند اما بخش اصلي آن را از وحي كمك مي‌گيريد.زماني كه از وحي كمك گرفتيم آن وقت مي‌توانيم از اخلاقي سخن بگوييم كه آمده تاانسان را به سرمنزل مقصود برساند. اگر ما از انسان‌شناسي درست استفاده كرديم مي‌توانيمبگوييم هدف نظام اخلاقي اين است كه انسان به يك حيات جاودانه دست پيدا كند.

ما در ترسيم عناصر نظام اخلاقي از انسان‌شناسي استفاده مي‌كنيم كه بخشي از آنمبتني بر متون ديني و وحي است و بخش ديگر آن مبتني بر عقل سليم است. آيا مي‌توانيمهدف اخلاق را بدون كمك گرفتن از عالم بالا (وحي) تعريف كنيم؟ ما مشكل اخلاق‌هايسكولار را دقيقا در همين نكته مي‌دانيم. يعني‌اينكه آنها بدون كمك از عالم بالاهدف اخلاق را تعريف كرده‌اند. اين در حالي است كه بهترين عقل بشر يك سقف پروازدارد بنابراين هدف محدودي را تعريف مي‌كند اما وقتي از عالم بالا وحي و پيام مي‌آيدآنچه به عنوان هدف تعريف مي شود هدفي متعالي و اصلي است و اينجاست كه اخلاق واقعيشكل مي‌گيرد. نهيليسم محصول اخلاقي است كه صرفا بر عقل بشر تكيه داشت.