بسم الله الرحمن الرحيم

نظريه‌هاي فضيلت‌محور, وظيفه‌گرا و حق‌محور

در کنار ديدگاه‌هاي غايت‌گرا، ما سه نظريهرا مي‌توانيم لحاظ کنيم: نظريه‌هاي فضيلت‌محور, نظريه‌هاي وظيفه‌گرا و نظريه‌هايحق‌محور.

نظرياتفضيلت‌محور: فضيلت‌محورها ملاک خوبي و بدي را در غايت و مقصدي که لحاظ شده در نظر نمي‌گيرند؛ بلکه ملاک خوبي و بدي را در درون انسان دنبالمي‌کنند؛ به تعبير بهتر, غايت‌گراها به دنبال محصول و نتيجه کار بودند و در واقعبه دنبال آن چيزي هستند که در بيرون ايجاد مي‌شود؛ اما در نظريات فضيلت‌محور, خوبيو بدي به ريشه افعال توجه مي‌کند. نگاه متفاوت غايت‌گراها و فضيلت‌محورها را به عملدستگيري از يک نيازمند, بررسي مي‌کنيم: غايت گرا مي گويد از آنجا که دستگيري از نيازمندباعث نجات يک انسان شده, پس اين فعل, فعل خوبي است؛ اما يک فضيلت‌محور مي‌گويد بايدديد اين کار از کجا ريشه گرفته است؟ ريشه اين فعل ترس؟ ريا؟ شجاعت؟ يا چيز ديگريبوده است. يعني فضيلت‌محور مي‌خواهد بداند فعل از کجاي نفس انسان سرچشمه گرفتهاست؟ آنها مدعي‌اند اگر فعل از فضائل انساني برخاسته باشد, فعل خوبي است و اگر فعلاز رذائل انساني برخاسته باشد, آن فعل بد است. سقراط و افلاطون از مشهورترين فضيلتمحورها هستند. سقراط از فضيلتي به نام معرفت ياد مي‌کند. وي مي‌گويد اگر افعالانسان از اين معرفت برخاست فعل صحيح است؛ اما اگر افعال انسان از جهل برخاست, فعلنا صحيح است. نکته قابل ذکر آن است که در فضاي غرب, اخلاق فضيلت‌محور را virtueEthics مي‌گويند. virtue يعني فضيلت.vir در يونانييعني انساني؛ يعني صفت‌هايي که انسان را انسان مي‌کند و در برابر آن صفت‌هايي قراردارند که انسان را از انسانيت ساقط مي‌کنند. به اعتقاد سقراط چيزي که انسان راانسان کرده است, معرفت است و تفاوت انسان و غير انسان در همين معرفت است. افعاليکه ريشه در معرفت دارند, خوب و افعالي که ريشه در جهل دارند, مي‌شوند فعل بد.

علاوهبر سقراط, افلاطون را نيز مي‌توان به عنوان يک فرد فضيلت‌محور در نظر گرفت.افلاطون معتقد است در انسان نيروهايي وجود دارد به عنوان اسب که قوه عاقله انسان ايننيروها را کنترل مي‌کند و راه درست را به آن نشان مي‌دهد. قوه عاقله انسان مثل يکارابه ران است. در اين مرتبه قوه عاقله مي شود فضيلت انسان؛ يعني قوه مي‌شود فضيلت؛يعني کارهايي خوب هستند که از اين فضيلت برخاسته باشند. در کنار سقراط و افلاطون,ارسطو در يک تفسير فضيلت‌محور ودر تفسيري ديگر  غايت گراست. اگر او را سعادت گرا تعريف کنيم, درگروه غايت گراها قرار مي گيرد؛ اما آنجا که مي گويد خوب و بد انسان ها از فضيلت هايانساني بر مي خيزند, يک فضيلت‌محور به حساب مي آيد. بين فضيلت‌محورها و فضيلت‌گراهاتفاوت وجود دارد. فضيلت‌گرايي شعبه‌اي از غايت‌گرايي است؛ آنها معتقدند رفتار خوب,رفتاري است که ما را به فضائل برساند و باعث شود فضائل اخلاقي توليد شوند؛ اما فضيلت‌محورهامي‌گويند فضيلت‌ها وجود دارند و فعل خوب از آنها صادر مي‌شود.

نظريه وظيفه‌گرايي (اخلاق وظيفه‌گرا)

در دو ديدگاه قبلي (ديدگاه غايت‌گرايي وفضيلت‌محور), يکي خوبي و بدي را بر اساس نتيجه تعريف مي‌کرد و ديگري ملاک خوبي وبدي را بر اساس ريشه فعل در نظر مي‌گرفت؛ اما وظيفه‌گراها نه به محصول فعل و نه بهريشه فعل کار دارند؛ بلکه آنها به خود فعل نگاه مي‌کنند و اينکه يک فعل, فارغ ازبحث محصول و ريشه وظيفه هست يا نيست؟ در وظيفه‌گرايي, ما با دو گروه روبه‌رو هستيم:وظيفه‌گرايي که در نظريه امر الهي تبلور و شکل پيدا کرده است و گروه دوم, وظيفه‌گراييکه در اخلاق کانتي شکل پيدا کرده است. پيروان نظريه امر الهي در اسلام با عنواناشاعره شناخته مي شوند (پيروان نظريه امر الهي در ميان مسيحيان و ديگر اديان هموجود دارند), معتقدند که فعل به خودي خود خنثي است؛ يعني نه خوبي و نه بدي به آنراه ندارد (فعل خالص است)؛ پس خوبي و بدي فعل چگونه تعريف مي‌شود؟ آنها در تعريفخوبي و بدي فعل معتقدند اگر امر الهي به فعلي تعلق گرفت, آن فعل, فعل صحيح و خوباست (منظور امر تشريعي خداوند است نه امر تکويني خدا). آنچه را که خداوند به آنامر کرده, خوب و آنچه را که خداوند به آن فرمان نداده, بد است و هر فعلي تا زمانيکه مورد امر و نهي الهي قرار نگرفته باشد, خنثي است و امر تشريعي خداوند است کهفعلي را خوب يا بد مي‌کند. اين در واقع همان حرف سقراط است, آنجا که مي‌گويد: آياخداوند به فعل خوب فرمان داده, چون خوب بوده يا نه چون خداوند به آن فعل فرمانداده, خوب شده است؟ اين پرسش در واقع اولين سوال مدون فلسفه اخلاق هست. در پاسخ بهسوالاتي از اين دست, افراد زيادي معتقدند همه چيز فعل خدا و متعلق امر الهي است کهبايد پرسيد در مقام تکوين يا تشريع؟ مثل راست‌گويي و عدالت. وقتي مي‌گوييم اين دوفعل حسن ذاتي دارد؛ يعني خداوند تکويني اين افعال را خوب آفريده است؛ اما کسي کهبه نظريه امر الهي اعتقاد دارد, مي‌گويد عدالت به خودي خود, فعلي خنثي است و زمانيفعلي خوب است که مورد امر الهي قرار گيرد؛ با اين نگاه حتي اگر خداوند به ظلم همامر کند, ظلم هم فعل خوبي است و اگر خداوند از عدالت هم نهي کند, عدالت هم فعل بدياست و دليلشان هم آن است که مي‌گويند ما تابع امر تشريعي خداوند هستيم. درست استکه نظريه امر الهي, نظريه جالبي است ؛ اما مي‌توان نظريه جامع‌تري را طراحي کرد و آناينکه بگوييم خداوند افعالي را خلق کرده که آن افعال خوب هستند ولو اينکه خداوندمستقيم به آن امر نکرده باشد؛ براي مثال چه امر تشريعي خداوند باشد و چه نباشد,ظلم کردن فعل بدي است و خداوند عقل انسان را براي کشف اين مسائل قرار داد.

گروهدوم وظيفه گراها, پيروان اخلاق کانتي هستند. آنها مي‌گويند ما صرفا به خود فعلنگاه مي‌کنيم. انسان به عنوان موجودي که صاحب عقل است با دقت در افعال و بااستفاده از عقل مي‌تواند تشخيص دهد که فعل خوب است يا بد. کانت مي‌گويد راست‌گويي يکمطلق اخلاقي است. راست‌گويي فعلي است که هر انسان عاقلي با استفاده از عقل مي‌تواندخوب بودن آن را تشخيص دهد و بدون در نظر گرفتن ميل خودمان بر انجام آن، بر عهده ماقرار می‌گيرد؛ پس بايد راستگو باشيم. از نظر کانت وقتي درستي فعلي را تشخيص داديم,ديگر قيد و استثنا ندارد و ما نمي‌توانيم به جهت اين که با خواست ما ناسازگار استاز انجام آن سرپيچی کنيم. براي مثال ما بايد هميشه و بدون هيچ قيد و شرطي راست بگوييمولو اين‌که يک جنايت کار دنبال يک مظلوم باشد, ما بايد راست بگوييم؛ چرا؟ چون راست‌گويييک وظيفه است, بدون هيچ قيد و شرطي. اين در حالي است که ما فقط چند مطلق اخلاقيداريم؛ مثل عدالت که هيچ وقت قيد و استثنا ندارد؛ اما اکثر احکام اخلاقي, بسته بهنتيجه و محصولي که در بردارند قيد و استثنا دارند؛ مثلا چنانچه راست‌گويي ما را بهنتيجه لازم برساند, راست‌گويي واجب مي‌شود.

نظريه‌های حق‌محور

حق‌محورها, گروه جديد و نو پديدي هستند.اينان در حقيقت اخلاق را مبتني بر حقوق مي‌دانند و اخلاق را بر اساس حقوق تعريف مي‌کنند.در اينجا منظور از حق, خدا نيست؛ بلکه مفرد حقوق, مد نظر است. حق‌محورها, تکيه شانبر حقوق است؛ آن هم حقوقي که براي انسان‌ها جريان دارد؛ پس بايد اول حقوق انسان راتعريف کرد و بگويم ريشه‌هاي اين حقوق چيست و بعد اخلاق مبتني بر حقوق را شکل دهيم؛يعني اول نظام حقوقي را شکل دهيم, اصول و قواعد حقوقي را تعريف کنيم, حق و تکليفرا براي انسان مشخص کنيم و بر اساس حقوقي که براي انسان هست, تکاليف را براي اومشخص کنيم و بر اساس حقوقي که براي انسان هست تکاليف ديگران را تعريف کنيم؛ بر ايناساس افعالي که باعث به دست آمدن حقوق افراد شوند, فعل خوب محسوب مي‌شوند و افعاليکه حقوق انسان را از بين مي‌برند, به عنوان فعل بد در نظر گرفته مي‌شوند. بايددانست که ريشه حقوق را يا طبيعت انسان يا قرارداد و وضع قرار مي‌دهند؛ يعني مبنايحقوق يا طبيعي است يا قرار داد. بر اساس اخلاق مبتني بر حق, بحث حقوق بشر از اهميتزيادي برخوردار مي‌شود. آنچه در اين ديدگاه بحث اخلاق رابه چالش مي‌کشد, ضمانتاخلاق است. وقتي قرارداد, ملاک خوبي و بدي را مشخص کند, اگر حقوق کسي رعايت نشود,فردي که حق را ضايع کرده با نگاه حقوقي جريمه مي شود؛ لذا اين بحث مطرح مي‌شود کهدر اينجا ملاک ارزش چيست؟ آيا مي توانيم بگوييم چيز مستقلي به نام اخلاق داريم يااين‌که به حقوق نگاه اخلاقي داشتيم.

تااينجا چهار نظريه را بررسي کرديم؛ اما نگاه اسلام به کدام يک از نظريات چهارگانهنزديک‌تر است؟ بر اساس آيات و روايات ما غايت‌گراي کمال‌گراي کامل‌عيار را مي‌توانيمببينيم که در ضمن آن يک لذت‌گرايي شديد ماورايي هم مي‌توان ديد؛ البته در نگاهي ميتوان لايه‌هاي وظيفه‌گرايي را هم ديد که اين وظيفه‌گرايي در درون خود با نوعي غايت‌گراييهمراه است.